نه یک قدم جلوتر یا عقب تر و یا حتی همین جا که هستم یعنی بودنم درقالب خودم، شاید همه ی این مدت ؛ چیزکی یا تنها فاصله ی رزم طبیعی پاهای من با نیروی معلق جاذبه زمین بود. بودن یعنی چطور باید بود را مثل این هوا که رو به خنک شدن نمدار و ماندنی می دهد، حس می کنم. می دونی شاید همه چیز ثابت است و همینطور شاید ما انسان ها گاهی زیادی حساس می شویم.
چشم های براق قهوای تیره ریز، در میان پلکهای افتاده و ورم کرده پر از آب دیده بسته شدند و تیرگی مرگ آمد وبسرعت آن روشنی اتاق. دست ها استخوانی تر از جوانی و چرکیده، دندان مصنوعی را توی قوطی صورتی رنگ پریده روی میز کنار تخت می گذارد و کلید چراغ خواب را می زند؛ سردی نفس مرگ از صورت پیرزن فراتر می رود پس گردن گرمش روی اولین مهره کمر می نشیند، با لرزه ای بر اندام دراز می کشد. فردا نور تا بالای تخت بالا می آید و صورت پیرزن را با رنگ مهتابی و سرد نوازش می کند.
پی نوشت ها:
I. دلم می خواد آخرین روز رو به شب برسونم و صبحی درکار نباشه و تو تخت خودم بمیرم.
II. از پیر شدن , غرغر کردن و دندون عاریه بدم میاد.
III. از آنجایی که از هر چی بدت بیاد سرت میاد؛ بند دوم سرم میاد!
IV. در واقع نمی دونم مرگ چه سنی به سراغم میاد! چون اساساهیچ چیز روی این زمین را نمی توان تخمین زد.
V. این نوشته شوخی بدی بر زندگی ام بود.
دوستان هر چند صمیمانه می خوام همی ما(انسان ها) عمری نه دراز بلکه شاد داشته باشیم بنابراین شما :فروزکاشی کدر -امین::در برابر ه ی چ:: -بابکیکی دیگه -لیلاماندن بی من را به این بازی دعوت می کنم(این بازی توصیف ایست از ۲۴ ساعت آخرین زندگی شما). نقره ای روزی شاعری بودم... ممنونم که من را به این بازی دعوت کردی.
گاهی همه چیز خوبه و تنها تو بدی، گاهی فقط خسته ای، کمی خودتو ول می کنی، بی خیال فکر، بی خیال دانش و زندگی بشری، یک نبات زیبا با گلبرگهای شفاف صورتی و چین دار، شیفته کنار پنجره نشستن مثل این بنفشه آفریقایی نشسته در گلدان پلاستگی سفید ِ سر طاقچه.
