یک عابر تنها

روی تمام دیوارهای شهرتان بنویسید : هنوز یک عابر زنده است . . .


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 مرداد 1390 ساعت 18:00 | موضوع: پیاده رو

سوال

من یه لیوان دیگه شکستم که فرید بهم گفت : آروم باش ، داری چی کار می کنی ؟ تو الان عصبانی هستی ؟

بهش گفتم : تو هم خفه شو . اعصاب تو رم ندارم .

بهم گفت : خب حالا می خوای چی کار کنی ؟ تصمیم کمی نیست !

بهش گفتم : نمی دونم ، باید فکر کنم . . .

سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 08:30 | موضوع: خاطره

اولین شب آرامش

 

 

 

من می دونستم همه چیز خیلی زود تموم می شه . همه چیزای بدو می گم ! می دونستم که روزای خوب می رسه . من معمولا خوش حال نیستم ولی الان خوش حالم . نمی خوام بگم کار من بود ، من فقط دعا کردم و اعتماد به نفس داشتم . اراده کردم و جلو رفتم . همه اش کار خدا بود . ولی چرا همیشه همه چیز کامل نیست ؟ چرا بالاخره یه چیزی گیر میاد که آدم بهش گیر بده ؟ دوست داشتم آخر روزم یه عکس یاذگاری هم داشته باشم . بگذریم . من خوش حالم که خوش حالم . یعنی خوش حالم که خوش حالی خودمو می بینم . دیروز که خیلی خدا بود . شب قبلش اصلا نخوابیده بودم . نمی خوام بگم نمی دونستم دارم چی کار می کنم ولی همه اش مثل یه خواب بود ! یه خواب طلیی ! مطمئن هستم که دوباره تکرار می شه . نمی تونم تعریفش کنم ولی می تونم بگم که چه قدر خوب بود که !؟ خیلی خوش گذشت و مسلما خدا بود که حس می شد . کی میگه که بهترین جای دنیا تخت نیست ؟

کی میگه که تخت خواب بهترین جای دنیا نیست ؟

یکشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 01:23 | موضوع: پیاده رو

امید

 

 

 

 

 

 

 

 نهایتا . . .

شب  رفتنی است . حتی اگر شده به قیمت خون . این را همه می دانند . روز برمی آید . آنگاه در تلالو خورشید همه شادند . بعضی آواز می خوانند . انتظار 10 ماه و 12 ماه نمی شناسد . همیشه پایدار نیست . فقط کمی طولانی است . شجاعت آن چیزی است که هست . شب رفتنی است . حتی اگر شده به قیمت خون . این را همه می دانند .  

آری ، روی تمام دیوار های شهرتان بنویسید : هنوز یک عابر زنده است .

پنجشنبه 13 مرداد 1390 ساعت 03:12 | موضوع: داستان

خاطره

 

 

 

 

- : (( گاوای این منطقه گاو نیستن . صدای گوسفند می دن . صاحاباشونم همین طور .  . . . حتی حال ندارم دستامو بشورم . به جهنم بذار همین طور قرمز بمونه . فوقش یه ربع دیگه لخته می شه دیگه . الان که لوچ شده . لوچ نه ها . . . اه اصلا چه بدونم ! اعصابم خورده . می دونی بهم چی می گفت ؟ می گفت 2 برابر چیزی رو که بهت دادن می دم . منم گفتم خب ؟ بعد گفت هیچی دیگه بی خیالم شو . طرف فکر می کنه من واسه پول کار می کنم . البته دخترم عروسک می خواد ولی اونو با روزنامه فروختنم می شه پولشو درآوورد . چیه ؟ چرا اون طوری نگام می کنی ؟ دروغ می گم ؟ آخر سر بهش گفتم ، راستی یه شاهین داشت توی قفس گوشه ی اتاق ، بهش گفتم حد اقل مثل اون باش . جرات داشته باش . سرتو بالا بگیر . بعد سرشو بالا گرفت . بعد بهش گفتم مثل یه مرد بمیر . 

کم کم داره لخته می شه . چیه ؟ اون جوری نگام نکن . خب باید این کارو می کردم . چیه نکنه تو هم می خوای بهم پیشنهاد پول بدی ؟ نترس بابا شوخی کردم . تو که رفیقمی . اه اعصابم خورده . گاوای این منظقه گاو نیستن . )) .

چهارشنبه 15 تیر 1390 ساعت 03:35 | موضوع: داستان

قمار

 

 

  

محسنو می شناختم . نزدیک 20 سال با هم بچه محل بودیم . یه چهار سالی از من بزرگ تر بود که همین نمی ذاشت بهش نزدیک بشم و باهاش رفاقت کنم . سه سال قبل مرگش زن گرفت . دختر خالشو گرفت . خونشون فقط 2 تا کوچه بالا تر بود اما تا اون ور اتوبان همه قضیه ی عشق و عاشقی محسن و دختر خالشو می دونستن . اگه اشتباه نکنم اسمش مرضیه بود . آره . یادمه محسن تا دوم دبیرستان بیش تر نخوند . بعد رفت یه تعمیرگاه واستاد کار کرد . هنوز حسرت اینو می خورم که اختلاف سنی نمی ذاش رفیقش باشم . آخه عاشق شخصیتش بودم . داداشم که از من بزرگ تره از یکی از رفیقای محسن شنیده بود که اتفاقا ( محسن ) توی درس و مشق عالی بوده ولی نمی خواسته دیگه نون خور باباش باشه ، حداقل واسه پول شام و نهارش . دو سه سال که تو تعمیرگاه کار کرد افتاد تو قمار . معلوم بود که سرمایه ای نداره ، ولی کشکی کشکی شانس آوورد و اون اولا همش می برد . کسی نفهمید محسن با پولش چی کار می کرد . اصلا کسی کاری به کارش نداشت که . خونواده و فامیل طردش کرده بودن . نمونه ی طلایی مامانش بود که می گفت چرا محسن مثل خودش جانماز آب نمی کشه . بعد چند سال فهمیدیم که محسن مرده . یکی از بچه ها تعریف می کرد که محسن که دیگه نیازی به قمار بازی کردن نداشته و دیگه می تونسته کل ایل و طایفه ی ننه باباشو یه جا بخره ، سر یه بازی دو دل شده بوده . می خواسته سر یه چیز بزرگ بازی کنه . آخه اون طرف هم چیز خوبی می ذاشته وسط که البته کسی نمی دونست چیه . محسن ، هم وسوسه شده بوده ، هم این که خیال داشته که عمرا نمی بازه . آخه راس راسی هم هیچ وقت نمی باخته . خودم چند بار شنیده بودم که اون زمانایی که هیچی نداشته اون قدر مطمئن بوده که سر مرضیه بازی می کرده ، مرضیه هم همیشه پشتش در می اومده که اولا این که شوهرمی ، دوما این که اگه کل فامیل بت دست رد زدن ما از با معرفتاشیم . واقعا هم با معرفت بود . درباره اش زیاد شنیده بودم ولی همیشه این با معرفتی رفته بود به حساب زمین انداختن حرف ننه باباش . این که زن محسن شد ، این که پاش موند و این آخری هم خودم دیدم که تو ختمش جلوی کل فامیل دراومد و یه تنه از شوهر مرده اش دفاع کرد . خلاصه که توی قمار آخر محسن یه چیز خیلی بزرگو شرط می بنده ، هیچ کی نمی دونه چی بوده ، یکی می گه این دفعه هم مرضیه بوده ( البته نه به خاطر نداشتن پول که به خواست طرف مقابل ) ، یکی می گه جونش بوده ، یکی می گه همه ی مال و اموالش بوده  که اگه می باخته زن و بچش بدبخت می شدن ( آخه محسن از مرضیه یه پسر دو ساله داشت که البته عقب مونده بود ) ، یکی میگه . . .

ولی همه می دونن که محسن بعدش مرد ، اتفاقا می گن با افتخار هم مرد . . .

بعد چند سال معلوم شد که باخت محسن به حق نبوده ، نامردی بوده .

محسن . . . همونی که یه محل عاشقش بودن ولی نمی تونستن کمکش کنن . . . همونی که زن و بچش اسمشو یدک می کشن ... همونی که هنوزم وقتی اسمش میاد تن همه می لرزه . . . همونی که من از بابام و داداشم بیش تر قبولش داشتم . . . همونی که هیچ وقن نمی باخت ، یه روز با افتخار مرد .

1 2 3 4 5 6 7 >>