این چند وقت که اینجا چیزی ننوشتم اتفاقاتی افتاده که واقعا نمی شه شرحی براش داشت.
متاسفم که در ایران همیشه حق مردم است که پایمال می شود.
زنی میان سال اما پیر و سخت درمانده. گاهی آدم تن می ده برای فرار از غم ناتوانی در رسیدن به خواسته هاش، گاهی تن می ده چون راحت ترین راه برای تنبیه خویشتنه، برای فرار از بدتر شدن، برای مرگ تدریجی...نمی دونم کدوم اینا ان رو به تن دادن وا داد! هرچه بود، ان الان تو میانسالی داره زجر می کشه نه امروز نه از یک سال پیش بلکه به درازای بیش از نصف سنی که داره، می دونی برای یک زن تن دادن به زاییدن هشتا بچه اولی و اخر معلول در تنهایی یعنی چی؟می دونی...ان هم کسی که انقدر حساس بوده و هست...می دونم زندگی پر از اینهاست. چیزهای که نمی شه ازشون شکوه کرد، تنها می شه با لبهای فرو بسته به کلام اندوهگین زنی نیم فلج که هنوز علت این همه بدی زندگی رو درک نکرده گوش داد..کسی که هنوز شکایت نمی کنه، هنوز خوبی ها و بدهای زندگی رو نمی گه...کسی که هنوز تن میدهد خالی از بغض.
پس از ویرایش: گاهی احترام گذاشتن به حدود شخصی را از یاد می برم.
